بسم الله الرحمن الرحیم، هو الفتاح العلیم پس مبارک بود چون فر هما، اول کارها به نام خدا

عبارت بالا یکی از آغازگران رایج درس در مکتب خانه ها بود. متاسفانه یک نگاه بدبین به گذشته، مکتب خانه های ما را جایی تاریک و نمور و پر از کتک و کتاب های مغشوش می بیند، اما واقعیت این است که ملت ما با همین درسخانه ها زبان، تاریخ و مذهبش را حفظ کرد و حتی بالاتر سبب شد هر ایرانی نسبتا یک شاعر و یک دیندار باشعور باشد.

پیگیری خط تاریخ مکتب خانه ها ما را به روشنی به ایران باستان نمی برد، بلکه به داستان مشهور اجازه ندادن انوشیروان به آموزش فرزند کفاش برمی خوریم. با وجود پیشنهاد کمک هنگفت کفاش به حکومت! در عوض با پذیرش اسلام و دیدگاه مردمی اش، ناگهان به صدها و هزاران نام دانشمند و رواج سواد میان محروم ترین مردم برمی خوریم.

اولین مکتب خانه ها در اواخر قرن دوم قمری در آمل از سوی ناصر کبیر تاسیس شد و بعدها در نیشابور، سبزوار و دیگر شهرها نیز گسترش یافت.

مکتب خانه که کتاب یا کتابخانه هم خوانده می شد، کیفیتش نسبت به زمان و مکان تغییر می یافت، اما وقتی شرایط کم و بیش خوب بود، متانت یک نظام آموزشی منطقی و منعطف را داشت. محدوده سنی پنج، شش سالگی تا ده، پانزده سالگی بود، ولی آزادی سنی وجود داشت. بنابراین بویژه کودکان روستایی، صحرانشین یا دامدار می توانستند در سنی که برایشان مناسب است وارد مکتب شوند. همچنین حتی محروم ترین مردم نیز امکان استفاده از آن را داشتند، چون ادای مزد معلم کم و از هر طریق، حتی خدمات عملی ممکن بود. شروع دوره درسی متناسب حال هر منطقه و ممکن بود هر وقت سال یا حتی هر زمان روز باشد. این مزایا باعث می شد امکان کار و تحصیل با هم فراهم باشد. مدت تحصیل نیز معین نبود، زیرا چه بسا بعضی در یادگیری کندتر و بعضی تندتر بودند. به علاوه موفقیت تام در همه دروس و کتب هم الزامی نبود تا ضعف در یکی از کتب باعث رد کامل شاگرد نشود. نهایتا این که جدا از اکثریت، بعضی از دانش آموزان می توانستند بر حسب استعداد و علاقه، کتاب یا کتاب هایی خاص یا مهم تر و مشکل تری را آموزش ببینند.

همچنین در نظام مکتب، شاگرد یا شاگردان زرنگ تر «خلیفه» نامیده می شدند و واسطه تدریس معلم (مرد: ملا، زن: ملاباجی) با شاگرد بودند. آنها فاصله میان این دو را بویژه از لحاظ سنی ـ که معلم معمولا پیر بود ـ پر کرده، دوست و نزدیک شاگردان بودند و بسیاری از سوالات یا اعتراضات آنها را پاسخ می دادند. علاوه بر این، شاگردان کوچک تر و ضعیف تر با دیدن آینده خود در آنها امیدوار می شدند.

مجموعه کتاب ها و دروس، هم دین و هم فرهنگ و زبان را شامل می شد: قرآن بخصوص بخش سوره های کوچک که جزء ۳۰ قرآن است و عم جزء نامیده می شد. در زمینه مذهب شیعه دو کتاب طوفان البکاء و محرق البکاء که به شعر بودند، تعلیم داده می شد. در آموزش زبان فارسی گلستان و بوستان سعدی، دیوان حافظ و موش و گربه عبید زاکانی منابع درسی بودند. در سطوح پیشرفته نصاب الصبیان که لغتنامه منظوم عربی به فارسی بود تدریس می شد. اگر هم معلم که مودب، ادیب یا آخوند هم خوانده می شد باسوادتر بود، کتاب اخلاقی معراج السعاده از ملا احمد نراقی را آموزش می داد. نهایتا آن که گاهی خط نستعلیق هم جزو دروس بود. همچنین به جای کتب بالا یا در کنار آنها، این کتاب ها هم استفاده می شد: صد کلمه حضرت امیر، مثنوی نان و حلوای شیخ بهایی، پندنامه عطار، حساب (سیاق) ، حسین کرد، بخشی از جامع المقدمات، دیوان جودی، خزائن الاشعار، خاورنامه، ترسل. به اصطلاح دفتر شاگردان، «لوح» نام داشت که صفحه ای فلزی بود که با مرکب روی آن می نوشتند و سپس آن را می شستند. مکان مکتب می توانست هر جایی دایر شود؛ مسجد، خانه و گاهی دکان. هدیه و تحفه ای که به معلم می دادند «آزادی» یا «دست درد نکند» نام داشت و گاهی منابعی از وقف هم به مکتب داده می شد. معلمان معمولا برای جبران مزد کم خود شغل های دیگری هم داشتند: نسخه برداری از کتب، تقریرات شرعی، نامه نویسی و دعانویسی. ملا یا ملاباجی ممکن بود هنگام تدریس قلیان هم بکشد. درس پس دادن شاگردان با صدای بلند انجام می شد تا هم شاگرد زبان باز کند و هم حواسش متمرکز باشد. نخست حروف الفبا درس داده می شد. سپس هجا کردن کلمات قرآنی و بعد از آن روخوانی و معنی متون آموخته می شد. در جاهایی که درس طولانی بود غذایی هم می آوردند که چاشت نام داشت، گاهی ظرف آب و حتی در زمستان منقل کوچکی هم همراهشان بود. برنامه های درسی طولانی تر، از نماز صبح تا نماز مغرب که به جماعت اقامه می شد، طول می کشید. گاهی مردم همچنان که برای حوزه علمیه نذر می کردند، برای مکتب خانه ـ و حتی زورخانه ـ هم چنین می کردند و شیرینی و شربت یا کتاب و کاغذ و قلم نذر می کردند.

گرچه حتی قبل از انقلاب مشروطه (۱۲۸۵) «دبستان» به عنوان مکتب خانه هایی منظم تر و پاک شده از آفت های انحطاط زمانه دایر شد (بخصوص توسط میرزا حسن رشدیه) ، اما طوفان حوادث بعد از انقلاب تا برآمدن رضاشاه و ثبات خفقانی دوران او، نهاد آموزش را نحیف نگه داشت، اما بالاخره تبعید شاه (۱۳۲۰) سبب تنفس موقت جامعه شد و در سال ۱۳۲۲ دوباره به آموزش اجباری و اصلاح نظام آن توجه شد و به دولت ده سال وقت دادند تا این طرح را به سرانجام برساند، بنابراین در حدود سال ۱۳۳۵ دیگر مکتب خانه ها تقریبا از دور خارج شدند. آمار سال ۱۳۱۶ خبر از حدود ۲۷۰۰ مکتب خانه و ۵۶۰۰ شاگرد می دهد. این ارقام حدود ۲۰ سال بعد به ۳۳۰ مکتب خانه و ۸۰۰۰ شاگرد تقلیل یافت.

بینا نادری